تبليغاتX
ماه شکلاتی
در خلوت تنهایی
 

هر روز نبودنت را بر دیوار خط کشیدم ! ! !

ببین این دیوار لامروت دیگر جایی برای خط زدن ندارد .

خوش به حال تو که خودت را راحت کردی

یک خط کشیدی تنها . . .

آن هم به روی من !!!

 

پی نوشت:

چه بی هوا گم شده ایی در دشتی که مرا به جنون کشیده است . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 12:17  توسط مهسا  | 

 

 

چه محترمانه من را از یاد بردی !!!

برای تمام لحظاتی که به یادت سوزاندم

معذرت می خواهم . . .

متاسفم که بیرحمانه

خاطراتت را از دریچه ذهنم بیرون می کنم .

ولی بدان که در پستوی قلبم درست همان

جایی که افکار پلید این دو پای به آن نخواهد رسید

باقی خواهی ماند...

برای همیشه... برای همیشه ...

 

و امروز ۱۲ سال از اون روز گذشت !!!

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 11:37  توسط مهسا  | 

 

تقصیر هیچ کس نیست :

 

به نام عشق جسمت را لگد مال بوسه های هوس آلودشان می کنند .

و به نام عشق فراموشت می کنند .

تقصیر هیچ کس نیست :

 

به نام نجابت باید سکوت کنی و

به نام صبر از درون ویران شوی !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 16:34  توسط مهسا  | 

 

 

این روزها دلم عجیب گریه می خواهد !

این روزها از این همه نقطه چین سکوت می ترسم . . .

از این همه احساس سرد !

این روزها دیگر نمی دانم که به تو می اندیشم و یا

به اینکه چرا به تو می اندیشم ؟

این روزها دلم بچگی می خواهد.

خسته ام فقط یک قلم لطفا

می خواهم خود را خط خطی کنم !!!!!!!!!!!

 

  *****************

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 12:39  توسط مهسا  | 

 

 

حرفهای ما هنوز هم ناتمام مانده . . .

تا نگاه می کنی وقت رفتن است . . .

باز همان حکایت همیشگی !!

پیش از آنکه با خبر شوم لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود . . .

.

.

ای دریغ و حسرت همیشگی !

ناگهان چقدر زود دیر میشود .

 

 

پی نوشت:

این شعر رو همیشه دوست داشتم .

نمی دونم چرا امروز واسم زیباتر شده و خواستم اینجا بنویسمش !!

 

                                        **********************

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 14:41  توسط مهسا  | 

 

دیدی چگونه عشق تو شد مکتبم ؟!

دیدی چگونه برای لحظه های بی بازگشت بی تاب نشسته ام ؟!

هنوز در انتظارت هستم . . در انتظار لبخندت و نگاه مهربانت . .

صدای آرام بخشت از دور خواب را بر من حرام می کند .

بگو آیا تلخی احساس مرا که از نبودنت زنگار بسته هنوز هم باور داری

؟ !

لمس کن لحظه های تلخم را . .

لمس کن جای خالیت را در کنارم . .

در پس این همه دلدادگی ها قصه ای ناگفته دارم .

که تاب گفتنش را هیچ ندارم .

حتی با تو که تنها محرم دل منی .

اما بدان :

قلب من خانه ایی دارد با دری همیشه باز بروی تو . . .

گرچه من شکستم خیلی آرام و نازک

اما خیلی آشفته و سخت بود شکستنم .

تو جزیی از وجود من بودی

و بی تو همیشه حس ناکامل بودن دارم . . .

 

                                           **********************

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 12:42  توسط مهسا  | 

 

 

باران می بارید و باران . . .

 

قطرات غرق ساخته بودند لحظات بی تو بودن را .

 

هر قطره بیانگر تو بود و خنده های شیرینت .

 

می بارید و شعر می خواند .

 

آواز باران  قافیه ی شعرهای ناتمام من شده بودند .

 

خیس می شدم  و می خندیدم به آن روزها . . .

 

آن روزها که با صدای مهربانت کوچه های باران زده را خاطره می کردیم .

 

آن روزها که آرزو ما بودیم . . خواستن ما .

 

امروز به یاد آن روزها تو را صدا کردم .

 

تو را که حس می کنم فرسنگها دور از منی .

 

قلب من پیوسته تو را به یاد خواهد داشت و روح من

 

سیراب از عشقی است که چشمه ی آن در اعماق قلب مهربان توست . . .

 

                              *****************************

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 15:12  توسط مهسا  | 

 

 

می خواهم اولین حرفم را امروز برای او بنویسم . . .

 که گفتن از او برایم دشوار است به دشواری فتح کردن کوه دماوند .

او که زلال است به زلالی آب که سر ریز می شود از سد ها .

عظمت در عمق نگاهش هویداست .

نوشتنی ارزش گذاردنی برای او که دوستش می دارم و می دانم میدارد او نیز مرا . . .

لحظه ایی

              سخنی

                      نگاهی

                             فقط چند میگذرد .

هستی ام را بخشید به من با شیطنت نگاه اولش . .

پر شکوه ترین بود برای من و هست برای ما شدن . .

از قلم زیبا سرمست می شود چون می فهمد شاید بیش از آن که باید . . . !

و من قلمم را به سوی زیبایی سوق می دهم تا از تباهی بگریزد .

هرگز نخواسته ام و نتوانسته ام از سیاهی با سیاهی و برای سیاهی بنویسم ؛ بگویم ؛ و بخوانم . . .

اما چه شد در این روزها ؟ چه گذشت بر من ، بر او . . .. .

اویی که او بود و من شد و ما شدیم و بعد تنها . . .

نمی دانم .

 

اما دیگر تصمیم به مخفی نمودن دلتنگی ها که نه گلایها ندارم .

همیشه تنهایم چون تنها منم که وجود دارم و به او می اندیشم .

وقتی تنها نیستم که باشد به من بیاندیشد؟ و فقط مرا احساس کند ؟

می خواهم به چیزهایی فکر کنم که اگر وجود نداشته باشند

باید به وجود بیایند چون می خواهم که باشند .

می گویند چقدر شیرین است لذت اولین هدیه . . !

اما برای من او اگر همان آخرین هدیه هم باشد قبول است مهم این است که تنها  او   باشد .

چشمان روشنش پر از امید است و زیباترین هدیه برای من .

می دانید: با خود قسم خورده ام با او و در کنار او هرگز تنهایی را لمس نکنم  چه رسد به احساس .

با او خستگی هایم تمام می شوند .

نمیداند که بت من شده برای پاک کردن تنهایی ها ؛ غصه ها و زنگارها .

گویی او صدایم کرد و گفت : زنده باش چون زنده ام به زنده بودنت .

در کنارش  بودم آن چنان باورش کردم که به خود می فشردمش برای یکی شدن

و چه لذتی داشت اعتراضش .

آخرین نگاهش شروعی است برای دوست داشتن ها . . .

چشمان او افسانه نیست ؛

واقعیتی است فنا ناپذیر که برای زنده بودنم آفریده شد .

و من زنده ام برای با او بودن و به او رسیدن .

باشد دیگر حرفی نمی گویم ؛

پاسخی نمی خواهم ؛

دمی نمی زنم ؛

رنگی نمی سازم ؛

سازی نمی زنم ؛

شعری نمی خوانم ؛

چیزی نمی نویسم . . .

 

و منتظرم به انتظار شیرین طولانی اش . .

اما تنها یک هدیه می خواهم :

من منتظرم برای دوباره با او بودن  . . .  (( این انتظار را کوتاه کن )) .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 12:0  توسط مهسا  | 

 

 

می گویند هوا گرم است و بادی گرم از کوچه ها می گذرد .

 

و من آوازی قدیمی می شنوم از گلوی کوچه ها .

 

ایستاده ام کنار پنجره:

 

می بینم پرندگان چه خاموش در سایه خوابیده اند .

 

کاش می توانستم مثل آنها آسوده بیارامم .

 

اما از وقتی که از کنار تو رفته ام ، رفته ام و هنوز به خود نیامده ام .

 

با خود بغض کرده ام و می بینم که چقدر لال مانده ام بین حرفهایم .

 

شب و روز در جستجوی دیدنت هستم مثل ماه: با رویی زرد و دلی بیقرار.

 

اما دستهایم به تو نمی رسد. . .چقدر دور مانده ایم از هم مثل شرق و غرب .

 

زمانی که در کنارم نیستی شبها چه کند می گذرند ، چنان که گویی ابدی اند .

 

چه خوشبخت خواهم بود اگر در آغوش من باشی و شب همچنان کند بگذرد .

 

کی آن زمان فرا می رسد ؟؟

 

ای نازنین ماه سیما : بیا کنار من و با خورشید چشمانت به من گرما بده

 

که خورشید آسمانها به سرمای تن یخ کرده ام گرما نمی بخشد .

 

و می دانم بی تو تمام عمرم در زمستان خواهد گذشت .

 

بهار و تابستان و پائیزم :

 

دنیا بدون تو برایم زمستانی ست ابدی .

 

چون خورشید را نا عادلانه تقسیم کرده اند میان من و تو ؛

 

تنهایی اش سهم من است و گرمایش سهم تو .

 

بیا که بی تو تمام عمر سردم است .

 

بیا . . .

                                   *****************    

       

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 11:23  توسط مهسا  | 

 

همه ی درد من این است که چرا

 

تو که همسفره ی دردی و هم از جنس جنون

 

با کدامین چهره به دلم کردی خون ؟ !

 

من خسته که فسیل انتظارت گشتم

 

می نشینم تنها ؛ بر لب جاده ی غمگین وفا

 

   زیر این سایه ی بید         نغمه ی حزن تو را می خوانم

 

و به خود می گویم :

 

که کجای عشقم و صله ی شک را داشت ؟

 

چه غریب است غروب خورشید در ته جاده ی پاک

 

و من اینجا در عبور خس و خاک

 

باز از قصه ی تو می گویم

 

و در این خلوت خود

 

                             سایه ام گوش به تکرار تو می بندد

                                       که سرای رازی . . .

                            

                                 *******************

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:18  توسط مهسا  |