|
در خلوت تنهایی
|

هر روز نبودنت را بر دیوار خط کشیدم ! ! !
ببین این دیوار لامروت دیگر جایی برای خط زدن ندارد .
خوش به حال تو که خودت را راحت کردی
یک خط کشیدی تنها . . .
آن هم به روی من !!!
پی نوشت:
چه بی هوا گم شده ایی در دشتی که مرا به جنون کشیده است . . .
چه محترمانه من را از یاد بردی !!!
برای تمام لحظاتی که به یادت سوزاندم
معذرت می خواهم . . .
متاسفم که بیرحمانه
خاطراتت را از دریچه ذهنم بیرون می کنم .
ولی بدان که در پستوی قلبم درست همان
جایی که افکار پلید این دو پای به آن نخواهد رسید
باقی خواهی ماند...
برای همیشه... برای همیشه ...
و امروز ۱۲ سال از اون روز گذشت !!!
تقصیر هیچ کس نیست :
به نام عشق جسمت را لگد مال بوسه های هوس آلودشان می کنند .
و به نام عشق فراموشت می کنند .
تقصیر هیچ کس نیست :
به نام نجابت باید سکوت کنی و
به نام صبر از درون ویران شوی !!!
این روزها دلم عجیب گریه می خواهد !
این روزها از این همه نقطه چین سکوت می ترسم . . .
از این همه احساس سرد !
این روزها دیگر نمی دانم که به تو می اندیشم و یا
به اینکه چرا به تو می اندیشم ؟
این روزها دلم بچگی می خواهد.
خسته ام فقط یک قلم لطفا
می خواهم خود را خط خطی کنم !!!!!!!!!!!
*****************
.jpg)
حرفهای ما هنوز هم ناتمام مانده . . .
تا نگاه می کنی وقت رفتن است . . .
باز همان حکایت همیشگی !!
پیش از آنکه با خبر شوم لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود . . .
.
.
ای دریغ و حسرت همیشگی !
ناگهان چقدر زود دیر میشود .
پی نوشت:
این شعر رو همیشه دوست داشتم .
نمی دونم چرا امروز واسم زیباتر شده و خواستم اینجا بنویسمش !!
**********************
دیدی چگونه عشق تو شد مکتبم ؟!
دیدی چگونه برای لحظه های بی بازگشت بی تاب نشسته ام ؟!
هنوز در انتظارت هستم . . در انتظار لبخندت و نگاه مهربانت . .
صدای آرام بخشت از دور خواب را بر من حرام می کند .
بگو آیا تلخی احساس مرا که از نبودنت زنگار بسته هنوز هم باور داری
؟ !
لمس کن لحظه های تلخم را . .
لمس کن جای خالیت را در کنارم . .
در پس این همه دلدادگی ها قصه ای ناگفته دارم .
که تاب گفتنش را هیچ ندارم .
حتی با تو که تنها محرم دل منی .
اما بدان :
قلب من خانه ایی دارد با دری همیشه باز بروی تو . . .
گرچه من شکستم خیلی آرام و نازک
اما خیلی آشفته و سخت بود شکستنم .
تو جزیی از وجود من بودی
و بی تو همیشه حس ناکامل بودن دارم . . .
**********************
باران می بارید و باران . . .
قطرات غرق ساخته بودند لحظات بی تو بودن را .
هر قطره بیانگر تو بود و خنده های شیرینت .
می بارید و شعر می خواند .
آواز باران قافیه ی شعرهای ناتمام من شده بودند .
خیس می شدم و می خندیدم به آن روزها . . .
آن روزها که با صدای مهربانت کوچه های باران زده را خاطره می کردیم .
آن روزها که آرزو ما بودیم . . خواستن ما .
امروز به یاد آن روزها تو را صدا کردم .
تو را که حس می کنم فرسنگها دور از منی .
قلب من پیوسته تو را به یاد خواهد داشت و روح من
سیراب از عشقی است که چشمه ی آن در اعماق قلب مهربان توست . . .
*****************************
می خواهم اولین حرفم را امروز برای او بنویسم . . .
که گفتن از او برایم دشوار است به دشواری فتح کردن کوه دماوند .
او که زلال است به زلالی آب که سر ریز می شود از سد ها .
عظمت در عمق نگاهش هویداست .
نوشتنی ارزش گذاردنی برای او که دوستش می دارم و می دانم میدارد او نیز مرا . . .
لحظه ایی
سخنی
نگاهی
فقط چند میگذرد .
هستی ام را بخشید به من با شیطنت نگاه اولش . .
پر شکوه ترین بود برای من و هست برای ما شدن . .
از قلم زیبا سرمست می شود چون می فهمد شاید بیش از آن که باید . . . !
و من قلمم را به سوی زیبایی سوق می دهم تا از تباهی بگریزد .
هرگز نخواسته ام و نتوانسته ام از سیاهی با سیاهی و برای سیاهی بنویسم ؛ بگویم ؛ و بخوانم . . .
اما چه شد در این روزها ؟ چه گذشت بر من ، بر او . . .. .
اویی که او بود و من شد و ما شدیم و بعد تنها . . .
نمی دانم .
اما دیگر تصمیم به مخفی نمودن دلتنگی ها که نه گلایها ندارم .
همیشه تنهایم چون تنها منم که وجود دارم و به او می اندیشم .
وقتی تنها نیستم که باشد به من بیاندیشد؟ و فقط مرا احساس کند ؟
می خواهم به چیزهایی فکر کنم که اگر وجود نداشته باشند
باید به وجود بیایند چون می خواهم که باشند .
می گویند چقدر شیرین است لذت اولین هدیه . . !
اما برای من او اگر همان آخرین هدیه هم باشد قبول است مهم این است که تنها " او " باشد .
چشمان روشنش پر از امید است و زیباترین هدیه برای من .
می دانید: با خود قسم خورده ام با او و در کنار او هرگز تنهایی را لمس نکنم چه رسد به احساس .
با او خستگی هایم تمام می شوند .
نمیداند که بت من شده برای پاک کردن تنهایی ها ؛ غصه ها و زنگارها .
گویی او صدایم کرد و گفت : زنده باش چون زنده ام به زنده بودنت .
در کنارش بودم آن چنان باورش کردم که به خود می فشردمش برای یکی شدن
و چه لذتی داشت اعتراضش .
آخرین نگاهش شروعی است برای دوست داشتن ها . . .
چشمان او افسانه نیست ؛
واقعیتی است فنا ناپذیر که برای زنده بودنم آفریده شد .
و من زنده ام برای با او بودن و به او رسیدن .
باشد دیگر حرفی نمی گویم ؛
پاسخی نمی خواهم ؛
دمی نمی زنم ؛
رنگی نمی سازم ؛
سازی نمی زنم ؛
شعری نمی خوانم ؛
چیزی نمی نویسم . . .
و منتظرم به انتظار شیرین طولانی اش . .
اما تنها یک هدیه می خواهم :
من منتظرم برای دوباره با او بودن . . . (( این انتظار را کوتاه کن )) .
می گویند هوا گرم است و بادی گرم از کوچه ها می گذرد .
و من آوازی قدیمی می شنوم از گلوی کوچه ها .
ایستاده ام کنار پنجره:
می بینم پرندگان چه خاموش در سایه خوابیده اند .
کاش می توانستم مثل آنها آسوده بیارامم .
اما از وقتی که از کنار تو رفته ام ، رفته ام و هنوز به خود نیامده ام .
با خود بغض کرده ام و می بینم که چقدر لال مانده ام بین حرفهایم .
شب و روز در جستجوی دیدنت هستم مثل ماه: با رویی زرد و دلی بیقرار.
اما دستهایم به تو نمی رسد. . .چقدر دور مانده ایم از هم !؟مثل شرق و غرب .
زمانی که در کنارم نیستی شبها چه کند می گذرند ، چنان که گویی ابدی اند .
چه خوشبخت خواهم بود اگر در آغوش من باشی و شب همچنان کند بگذرد .
کی آن زمان فرا می رسد ؟؟
ای نازنین ماه سیما : بیا کنار من و با خورشید چشمانت به من گرما بده
که خورشید آسمانها به سرمای تن یخ کرده ام گرما نمی بخشد .
و می دانم بی تو تمام عمرم در زمستان خواهد گذشت .
بهار و تابستان و پائیزم :
دنیا بدون تو برایم زمستانی ست ابدی .
چون خورشید را نا عادلانه تقسیم کرده اند میان من و تو ؛
تنهایی اش سهم من است و گرمایش سهم تو .
بیا که بی تو تمام عمر سردم است .
بیا . . .
*****************

همه ی درد من این است که چرا
تو که همسفره ی دردی و هم از جنس جنون
با کدامین چهره به دلم کردی خون ؟ !
من خسته که فسیل انتظارت گشتم
می نشینم تنها ؛ بر لب جاده ی غمگین وفا
زیر این سایه ی بید نغمه ی حزن تو را می خوانم
و به خود می گویم :
که کجای عشقم و صله ی شک را داشت ؟
چه غریب است غروب خورشید در ته جاده ی پاک
و من اینجا در عبور خس و خاک
باز از قصه ی تو می گویم
و در این خلوت خود
سایه ام گوش به تکرار تو می بندد
که سرای رازی . . .
*******************